امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

*

امیر و فاتح خونه

جدیدا زندگی خیلی شیطون شده سوار روروئک که میشه دلش میخواد همه جا رو فتح بکنه ،آشپزخونه کمد کتاب بابا،رومیزی میز تلوزیون،راهرو،پرده و... وقتی میاد تو آشپزخونه انگار اومده یه جای خاص از جا سیب پیازی گرفته که میخواد دونه دونه همه سیب پیاز ها رو بریزه بیرون تا کشو کابینت،خلاصه شیطون شده حسابی،بعضی وقتها که در آشپزخونه یا راهرو رو با یه بالشتی چیزی میبندم میره وایمسه جلوشون هی زور میزنه تا برشون داره و بره،وقتی نمیتونه قربونش برم شروع میکنه گریه کردن،عزیزه مامان همه این کارا به خاطره سلامتی خودته گله من   ...
24 آبان 1391

لوبیا

جند روز پیش یه مقدار لوبیا شسته بودم پهنشون کردم تا خشک بشن پسمری از رنگ قرمز لوبیا ها خوشش میومد و هی حمله میکرد بهشون که باهاشون بازی کنه منم گذاشتمش وسط لویا ها تا به آرزوش برسه.پسمر گلی خیلی ذوق  کرده بود   ...
24 آبان 1391

اولین غذای پسری

سه روزی میشه که برا زندگی زیر نظر دکی غذا شروع کردم.پسرم چه استقبالی از غذا میکنه تا قاشق رو میبرم نزدیک حول میکنه کله خوشگلش رو میاره سمت قاشق.با اون دهن خوشگلش خیلی خوشگل با ملچ ملچ میخوره.قاشق اول و دوم رو قیافش رو یجوری میکنه فک میکنه بد مزه است.بعد که میفهمه خوشمزه است شروع میکنه به حمله کرن با سر سمت غذا.قربونت برم الهی همه کس مامان. اولین غذا ها رو هم فرنی، حریره بادم، و شیر برنج هستش تا یک هفته،هفته بعدش رو همه این ها + سوپ میشه
19 مهر 1391

سرماخوردگی زندگی

تازگی ها زندگی مامان سرما خورده خیلی اذیت شد.  پاش هم به پوشک حساسیت داده،وای مامانی بمیرم برات،مماغ رندگی میگیره اذیتش میکنه،بردمش دکتر زندگی رو وای چشمتون روز بد نبینه تو اتاق انتظار تا تونست داد و بیداد کرد و ناراحتی درآورد به محض اینکه وارد اتاق دکتر شدیم شروع کرد به دکتر خندیدن دکتر هم خیلی ذوق پسرم کرد.ای جوجویه مامان که هر کاری دلت بخواد میکنی حالا هم که دکی قطره براش نوشته با یه داد و بیدادی قطره براش میریزم.اصلا دوست نداره و نمیذاره ولی شربت رو میخوره تا شیشه شربت رو میبینه دست و پا براش میزنه که بهش یدم و تا قطره رو میبینه شروع میکنه کلش رو این ور و اونور بردن. ...
19 مهر 1391

سویشرت امیری

طرف ما هوا سرد شده البته برا بزرگتر ها قابل تحمل هستش.ولی برا نی نی ها سرد حساب میشه برا همین بابایی برا پسمری یه سویشرت خوشگل گرفت که تا حالا خیلی ها مشتریشن.  اینم یه ژست قشنگ پسمری ...
19 مهر 1391

امیر و عمو مهران جون

چند روز پیش رفته بودیم خونه بابابزرگی،عمو جونی هم بود.از اون جایی که پسمری شیطونه عموش از خودش شیطون تره،یه دفعه دیدیم امیر رو داخل سبد مسافرتی گذاشته و داره میاره امیر هم از خدا خواسته هی ذوق میکرد.بچم تا صدای خنوه ما شنید با تعجب به همه نگاه میکرد. یه سری  دیگه دیدم امیر داخله کوله پشتی گذاشته ،یه سری هم کروات انداخته بود برا پسرم،وای که چقد اون شب خندیدیم،برا پسمری هم اسفند دود کردیم .         ...
19 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به * می باشد